تبليغاتX
بنام خدای مهتاب

بنام خدای مهتاب

هنگامی که زندگی را بر من تحمیل می کردند فراموش کردند

 واکسن فراموشی را بر من تزریق کنند

حال چه کنم که ۵ هایی از جنس دلتنگی از کنارم چشمک زنان

 عبور میکنند و یاد می اورم روزهایی را

که بودنت "هرچند محدود" انقلابی در زندگی و روح و روان من شد

وای کاش انسانهایی که دیروز مهربان بودند و اینک با بروز مشکلی

 دشمن شدند استقامتم را میدیند در برابر احساس تنهایی!!

  خداوند جبران تمام نداشته های من است.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 22:34  توسط بی خیال  | 

امروز هم غروب شد و باز یه ۵ دیگه تاریک شد

ومن طبق عادت دیرینه روی صندلی چوبی.

 میون دیوارهای یکدست قهوه ای رنگ باران نشستم و

 و به تو فکر کردم

که چند دقیقه ی بعد موسیقی "یه دل میگه برم ...یه دل میگه نرم"

یاد تو رو در قاب خیالی ذهنم بیشتر کرد و صدای هق هقم بین صدای موسیقی محو شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 21:17  توسط بی خیال  | 

۳/۳/۶۹ و دیروز ۳/۳/۸۸

 دیشب تا صبح زل زدم به صفحه ی موبایلم

 که تولدم و تبریک بگی اما...

"دیشب گریه هامو مثل یه چتر بالای سرم گرفتم و تا می تونستم خندیدم "

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 22:6  توسط بی خیال  | 

اگر هر لحظه تصور کنی که تنها تا سه روز دیگر زنده ای

تمام  انسانها را دوست خواهی داشت

                                  حتی دشمنان!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:16  توسط بی خیال  | 

خداوندا..! منو دوست داشته باش  و با من از روی احساست رفتار کن.

باتمام بدی هام کنار بیا و تحملم کن.

نمازهای قضا شده ام رو فراموش کن.

گناهامو ببخش. 

 اگه با تمام بدی ها و گناهانم دوستم داشته باشی و مهربون باشی  

بزرگی کردی و فرقتو با ادم ها در همین بزرگی................... 

خیلی بهت نیاز دارم  بی نیاز

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:56  توسط بی خیال  | 

 

چقدر امشب هوس کردم ببینمت

هرچی بیشتر مینویسم از تو بیشتر دلتنگ میشم وقتی هم نمینویسم گریه میکنم.

هربار که یه قصه ای از تمامیت تو روی کاغذ میاد درد بای مادرم بیشتر میشه.

هرچقدر میخوام به تو فکر نکنم مادرم دلگیر میشه و بدرم داد میزنه؟

مگه میخوای کافر شی بسر؟

بعد سرم گیج میره و میبرم تو فکر.چون هیچی از حرفاش سرم نمیشه.ارتباط فکر و تو

و خدارو نمیفهمم!

مگه تو کی هستي؟خدای من؟یعنی من باید هر روز سه وعده مقابل "تو" زانو بزنم؟

بس تکلیف اوني که بالا نشسته و زل زده به نيستي  چی میشه؟!

یعنی اون خدارو ول لش؟         "خنده داره"

 اگه تو خدای منی بس کو مهربونیت؟کو محبتت؟کو عشقت؟اصلا کو حضورت؟

حداقل جواب اس ام اس هامو بده!!!!!!!........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 20:29  توسط بی خیال  | 

 پرسید چه طور میشه عاشق شد و عاشق موند؟؟

من که سالها منتظر همچین لحظه ای بودم نگاهی بهش انداختم و گفتم:

وقی از درونت یه حسی نسبت به کسی ابراز شد دیگه به کسی نگاه نکن!

رفت تو فکر و خداخافظی کرد!!

فرداش وقتی بعد کلاس دیدمش مطمئن شدم به توصیم عمل کرده

چون وقتی باهام حرف میزد دیگه  نگام نمی کرد...........

داستانکی از داستان ادم ها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:14  توسط بی خیال  | 

 ۶۸.۱۲.۵

چرا سکوت کردی؟ چرا حرف نمی زنی؟ چرا زل زدی به شب؟چرا تو فکری؟ چرا هی شیارهای انگشتاتو با ناخونت فشار میدی؟ چرا گونه هات گود افتاده؟ چرا آستین پیراهنت خیسه؟چرا هد مشکی تو زیر روسری ابیت نزدی؟

چرا.. چرا دیگه جوابم و نمی دی؟

نوشتتتت....

اگه میبینی ساکتم و حرفی نمیزنم! اگه زل زدم.اگه تو فکرم.اگه با دستم ور میرم.اگه گونه هام سرخ و کبود شده.اگه استینم نمناک شده.اگه هد مشکیم پاره شده و روسری ابیم تو لباسشویی رنگش قاتی رنگ لباسای دیگه شده. و اگه دیگه جواب زنگ و اس ام اساتو نمیدم.

دارم ازد..............

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:41  توسط بی خیال  | 

 

هوا گرگ و میش بود و سگ وق زده پارس میکرد

تاریک بود و چشمام منتظر میلغزید روی صفحه ی موبایل

که گفت: پایان فقط یک خیال است... یعنی چی؟

گفتم اگه کمی صبر کنی منظورم و می فهمی!

گفت تا کی؟

سکوت...

گفتم: کاش یکی از اجرهای خونت بودم

گفت: نفهمیدم.

گفتم: اولین کسی نیستی که حرفامو نمی فهمی!

سکوت ابدی شد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 19:34  توسط بی خیال  | 

پدری دارم که مهربانی او میرسد تا به خدا

مادری که فقط انگشت سبابه ی او میدهد مرده شفا

همین جا.همین الان. روی همین صندلی زوار در رفته.میون این همه ادم کوفتی.بیاد

دخترک مو بور اهسته فریاد میزنم دوستون دارم زیاد خیلی زیاد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 19:19  توسط بی خیال  |